به گزارش فائزون؛ صبح نهم اسفند ماه، مدرسه شجره طیبه میناب مثل هر روز دیگر با قدمهای کوچک دانشآموزان جان گرفت؛ اما چند لحظه کافی بود تا زنگ زندگی در آن مدرسه خاموش شود و دیوارها، جای خود را به آوار و گرد و غبار بدهند. روزی که قرار بود در تقویم یک روز معمولی باشد، در حافظه یک شهر به نقطهای تلخ و فراموش نشدنی تبدیل شد.
در همان ساعتها، فرامرز پگاه، معلم مینابی، بیآنکه بداند مسیر زندگیاش در حال تغییر است، میان کلاس و تدریس ایستاده بود؛ اما فاصلهای کوتاه میان یک خبر و یک واقعیت، کافی بود تا او همسرش، شهید «فریده جهانگیرنیا» و دختر هفت سالهاش، شهید «آدرینا پگاه» را در دل همان حادثه گم کند.
این روایت، از همان لحظه آغاز میشود؛ از جایی که یک مدرسه فرو میریزد، اما یک پدر میان آوار، هنوز به دنبال نشانهای از زندگی میگردد.

فرامرز پگاه، از فرهنگیان شهرستان میناب، هنوز صدای آخرین پیام دخترش را فراموش نکرده است؛ همان پیام کوتاهی که از گوشی مادرش برای او فرستاده شد: «بابایی شام خوردی؟»
او حالا همسرش، شهید فریده جهانگیرنیا و دختر هفتسالهاش، شهید آدرینا پگاه را در کنار هم به خاک سپرده؛ اما روایتش از نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ فقط روایت یک داغ خانوادگی نیست، روایت پدری است که میگوید میناب در آن روز، «کربلای ایران» شد. پدر شهید در گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد هرمزگان چنین میگوید:
در تاریخ ۹ اسفند ماه ۱۴۰۴، در کربلای ایران یعنی میناب، این حادثه ناگوار توسط شنیعترین انسانهای تاریخ در یک منطقه مسکونی اتفاق افتاد؛ جنایتی که بسیاری از وجدانهای بیدار دنیا آن لحظه خواب بودند و نتوانستند این جنایت علیه بشریت را ببینند.
در سنگر تعلیم و تربیت مشغول خدمت بودم که خبر دادند حادثهای در مدرسه رخ داده. همان لحظه احساس کردم قلبم شکسته شد؛ انگار آسمان ترک برداشت و زمین زیر پایم شکافت. تنها چند دقیقه بعد، خودم را به مدرسه شجره طیبه میناب رساندم.
من دختر دارم و آنهایی که مثل من دختر دارند، حرفم را میفهمند. دخترها معمولاً بابایی هستند. هر صبح از همان راه پله بالا میرفتم و با بوسه دخترم را بدرقه سنگر علم و دانش میکردم. اما آن روز دیگر اثری از آن مدرسه نبود.
نه راه پلهای مانده بود و نه مدرسهای، فقط گرد وغبار بود و تاریکی؛ تاریکیای که روی سر کودکان مظلوم مدرسه شجره طیبه دیده میشد.
مادری که برای نجات دخترش رفت
پس از رسیدن به مدرسه، بلافاصله راهی جهاد کشاورزی شدم؛ جایی که همسرم، شهید فریده جهانگیرنیا، مدیریت صندوق بیمه کشاورزی شهرستان را برعهده داشت.
میخواستم با همسرم به مدرسه مراجعه کنیم تا با کمک همدیگر پیکر دختر شهیدمان را پیدا کنیم اما وقتی به محل کار همسرم رسیدم، اتاق او قفل بود. از همکارانش پرسوجو کردم و فهمیدم که خودش به مدرسه رفته است.
همانجا بود که حقیقت تلخ آرامآرام خودش را نشان میداد. آن لحظه دیگر حالم دست خودم نبود. میان دانشجوها و دانشآموزها دویدم و دوباره خودم را به مدرسه رساندم. آنجا فهمیدم هر دو نفر از اعضای خانوادهام زیر آوار هستند.
پدری را دیدم که با پای قطع شده دنبال دخترش میگشت
در میان آوار و آشوب، تصویری برای همیشه در ذهنم حک شد؛ تصویری که هنوز هنگام تعریف کردنش، صدایم میلرزد. پدری را دیدم که پایش قطع شده بود و لنگ لنگان میان مصالح و آوار، دنبال دختر شهیدش میگشت. تا آن روز هرگز چنین صحنهای را از نزدیک ندیده بودم. این اولین بار بود که میدیدم انسانی با پای قطع شده همچنان دنبال فرزندش بگردد.
اما همان تصویر، من را برای ادامه دادن مقاومتر کرد. دیدن آن پدر، من را استوارتر کرد و باعث شد جستوجو را ادامه بدهم.

۴۸ ساعت میان امید و بیخبری
حدود ساعت دو و نیم بعدازظهر به من اطلاع دادند که دخترم در میان مجروحان بیمارستان میناب است. برای تشکیل پرونده به بیمارستان مراجعه کردم. کارها تقریباً تا ساعت چهار طول کشید و بعد دوباره به محل حادثه برگشتم اما از همسرم هنوز خبری نبود.
۴۸ ساعت گذشت و هنوز از همسرم خبری نداشتم تا اینکه عکس شهدایی را که پرسنل زحمتکش علوم پزشکی هرمزگان ثبت کرده بودند، دیدم و آنجا فهمیدم همسرم شهید شده است.
پس از آن، درگیر کارهای اداری و مراسم تدفین همسرم بودم. تقریباً یکی دو روز طول کشید تا پیکر مطهر همسرم را تدفین کردیم و بعد از مراسم خاکسپاری، خبر شهادت دخترم را هم به من دادند.
پیکر دخترم را از بندرعباس به میناب منتقل کردم؛ مسیری که سختترین بدرقه عمرم بود.
ما پدران شهدا، فانوس راه مقاومت میشویم
این داغ سنگین، من را از پا درنیاورد. ما پدران شهدا، فانوسی خواهیم شد برای روشنایی راه مقاومت. با ارادهای که از خون شهدا گرفتم، راه ایستادگی را ادامه خواهم داد.
دعوت به ایستادگی؛ در زمین دشمن بازی نکنید
صحبتم با آن وطنفروشانی است که این روزها در زمین دشمن بازی میکنند و همینطور با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس که این روزها خاکشان را در اختیار دشمن قرار دادهاند. اگر مسلمانید، قبله شما دیگر مکه نیست؛ قبله شما تلآویو و واشنگتن است.
از مردم ایران میخواهم که همچنان در صحنه بمانند. به قطرهقطره خون شهدای دانشآموزی که بر زمین این مدرسه ریخته شده، قسمتان میدهم همانطور که تا امروز در صحنه بودید و از ایران و اسلام دفاع کردید، حضورتان را پررنگتر کنید تا بتوانیم بر دشمن غاصب پیروز شویم.

دختری که بیشتر از سنش میاندیشید
آدرینا دختر خلاقی بود؛ خیلی بیشتر از سنش حرف میزد و بیشتر از آنچه در تفکرات یک دختر هفت ساله باشد، اندیشه داشت.
آدرینا عاشق بسکتبال بود، همیشه با هم شام میخوردیم و بعد به پارک میرفتیم، بسکتبال بازی میکردیم و دوباره به خانه برمیگشتیم.
آخرین پیامکش را از گوشی مادرش برایم فرستاده بود؛ نوشته بود: "بابایی شام خوردی؟"
مدرسه، محراب انسانسازی است
مدرسه خانه دوم ماست. مدرسه محراب است؛ جایی که اندیشه ساخته میشود و قداست دارد. معلم در مدرسه فقط آموزش دهنده کتاب نیست، بلکه روح انسانیت را تربیت میکند. معلم در مدرسه، روح انسانیت را تعلیم میدهد.
دشمنان جنایتکار به ساختمان مدرسه حمله نکردند؛ به وجدان بشر حمله کردند
آن دشمنان جنینخوار جزیره اپستین که این فاجعه را در میناب رقم زدند، بدانند که به یک ساختمان حمله نکردند؛ آنها به ستونهای وجدان بشری حمله کردند.
حمله به مدرسه، تنها ویران کردن یک بنا نیست، بلکه هدف قرار دادن آینده، کودکی و انسانیت است.
امیدی که زیر آوار خاموش نشد
امیدوارم به حق خون شهدا، در این جبهه حق علیه باطل پیروز شویم.
خون کودکانی که در مدرسه شجره طیبه بر زمین ریخت، خاموش نخواهد شد و مسیر مقاومت ادامه پیدا میکند.
آدرینای من هفت سال داشت؛ کوتاه است، اما بلند رفت.
۳۷ سال گفتید جانم فدای رهبر، اما دیدید که جان رهبر فدای شما شد
سر صحبتم با ملت عزیز ایران است؛ ۳۷ سال گفتید جانم فدای رهبر، اما دیدید که جان رهبر فدای شما شد.
از مردم میخواهم که پای باورها و آرمانهایشان بمانند.
اِی مردم پای انقلاب اسلامی بمانید. با نهضت حسینی، فرهنگ حسینی و فرهنگ عاشورایی، انشالله همه ما عاقبت به خیر از این دنیا برویم.
آرزوی همه ما، شهادت است.
گفتگو از مهدی یوسفی